در این کویر، هر قدمی که برمی‌داری، تکه‌ای از پیکر یک شهید است. هر تپه‌ای که می‌بینی، گریه‌های پنهان یک زن اسیر را در خود فرو خورده.

اینجا فرات با خون عجین شده، نی‌ها به جای آواز، ناله‌ی “العطش” سر می‌دهند، و آسمان آنقدر از این مظلومیت به تنگ آمده که لب به گریه باز کرده، اما ابر هم جرأت نمی‌کند بر این خاک باریدن بگیرد.

کاروانی که از مدینه به عشق راه افتاد، حالا تکه‌تکه شده میان نیزه‌ها و شمشیرها. کودکانی که دیروز لبخند می‌زدند، امروز در آغوش مادران بی‌نفس، به خواب ابدی رفته‌اند. مردانی که برای نماز جماعت صف می‌بستند، اکنون در صف مرگ، تن‌های بی‌کفن شده‌اند.

زینب اما ایستاده است. با چشمانی که دیگر اشکی برای ریختن ندارد، با دلی که آنقدر سوخته که دیگر درد را حس نمی‌کند. او نگاه می‌کند به نیزه‌ای که سر برادر را بالا برده و می‌گوید: “خدایا، این قربانیِ ما را بپذیر، که جز تو کسی نمی‌داند چه بر سر فرزندان فاطمه آمد.”

محرم، ماهی است که در آن، تاریخ گریه می‌کند، فرشتگان به سوگ می‌نشینند، و هر دل آزاده‌ای، برای همیشه در عزا می‌ماند.

اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْنِ

مطالب مرتبط