عزاداری ظهر عاشورا

ظهر عاشورا؛ آتش در نیستان

ظهر شد. خورشید، نه می‌درخشید، که می‌سوخت. نیزه‌ها در آفتاب، شعله کشیده بودند و خاک کربلا، از عطش می‌ترکید.

حسین (ع) در میان نیزه‌ها ایستاد. لب‌هایش ترک خورده، چشمانش ابری، صدایش لرزان. فریاد زد: «هل من ناصر؟»… اما کسی نبود. جز نیزه‌ها که جوابش را با آهنی تیز می‌دادند.

عباس، به آب رسید؛ اما تیر، دستانش را از بدن جدا کرد. افتاد و آب، تا ابد از او دور ماند.

علی‌اکبر، با آن چهرهٔ ماه‌گونه، بر خاک غلتید. پدر بالای سرش دوید، دست بر پیشانی خونینش گذاشت و فریاد زد: «واکبراه!»؛ آن‌قدر سوزناک که آسمان ترک برداشت.

و علی‌اصغر، آن گلوی شش‌ماهه، تیر خورد. حسین، خون فرزند را به آسمان پاشید و گفت: «خدایا، این تحفه‌ای است برای تو»… و اشک ریخت، اشکی که اگر بر زمین می‌افتاد، آتشِ دوزخ را خاموش می‌کرد.

و آخر، حسین تنها ماند. افتاد. نیزه‌ها بر سینه‌اش نشستند. سرش را از تن جدا کردند…

و در آن لحظه، از آسمان ندا نیامد؛ فقط گریه‌ای عرشی، که تا ابد در دلِ زمین پیچید.

کو رقیّه تا ببیند قاتلی از جنس سنگ تیغ را بر حلق خشک و زخمی بابا گذاشت

در شب سرد غریبی در تنور داغ درد خسته بود و سر به روی دامن زهرا گذاشت

اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ

الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ

(اَبَداً) ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ

لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ.