روز یکشنبه 3 خرداد 1405

به شوق دیدار امامش خود را از کوفه به مدینه رسانده بود ولی دیگر نای راه رفتن نداشت.
تمام تنش درد میکرد. از اینکه این همه راه آمده بود ولی نتوانسته بود امام را ببیند،
اشک در چشمانش حلقه زده بود. مردی با شربتی گوارا نزدیکش شد.
گفت «این را مولایمان فرستاده تا بنوشی»شربت را که خورد، جانی دوباره گرفت.
بلند شد و به سوی خانهی امام راه افتاد. چشمش که به امام باقر علیه السلام افتاد
، گریه امانش نداد. امام پرسید «چرا گریه میکنی محمد بن مسلم؟!» گفت «گریهام از این
است که دلم پیش شماست ولی راهم دور و نمیتوانم شما را زود به زود ببینم.
هنوز از دیدنتان سیر نشده، مجبورم به بازگشت هستم.
فرمود: «همین که دلت میخواهد نزدیک ما باشی، همین که دوست داری ما را ببینی و نمیتوانی،
خدا از حال دلت خبر دارد.
پاداش این حسرت با خود اوست.
- یا امام باقر! ما هم دلمان میخواهد نزدیک اماممان باشیم. دلمان میخواهد یک دل سیر تماشایش کنیم و جانی دوباره بگیریم.میشود برایمان دعا کنی پاداش همهی حسرتها و ندیدنها و دوریهایمان، فرج فرزندت مهدی باشد؟آمین
