جاده ‏های بیابانی، حرمتِ پاهای زخمی را نگاه نداشته‏ اند. تازیانه ‏ها پیکرِ سه‏ ساله را خوب می‏شناسند و خورشیدی که آتش می‏گیرد و عطش را در حنجره‏ ها سنگین‏تر می‏کند.و اینک، شبِ شام، سنگین بر شهر لمیده است؛ چنان که سقفِ ویرانه را توانِ تحمّل نیست. لهیبِ ماتمی که از خرابه بلند می شود، قصرِ ابلیس را به آتش کشیده است. بادها زوزه می‏کشند و ابرها، سیاه اشک می‏ریزند. امّا میان این همه غوغا، ضجّه ه‏ای کودکانه، ستون‏های متزلزل شام را به لرزه نشانده است. کسی پیش‏تر اگر رفت، خواهد شنید و خواهد دید، دخترکی سیاه‏پوش که هر لحظه، بابا گفتنش عطوفت را در دلِ حتّی سنگ‏ها، به آتشفشان بدل می‏کند.

اى عمه بیا تا که غریبانه بگرییم

دور از وطن و خانه، به ویرانه بگرییم

پژمرده گل روى تو از تابش خورشید

در سایه نشینیم و به جانانه بگرییم

لبریز شد اى عمه دگر کاسه صبرم

بر حال تو و این دل ویرانه بگرییم

نومید ز دیدار پدر گشته دل من

بنشین به کنارم، پریشانه بگرییم

گردیم چون پروانه به گرد سر معشوق

چون شمع در این گوشه کاشانه بگرییم

این عقده مرا مى کشد اى عمه که بای

دپیش نظر مردم بیگانه بگرییم

مطالب مرتبط