روز سهشنبه 25 فروردین 1405

در آن ایام سنگینِ سوگ، هنگامی که سایهی غم بر پهنای سرزمین گسترده بود، مردم از هر شهر و دیار روانه شدند؛ نسلی از دلهای بیدار که در سکوتی پرشکوه گرد آمدند تا یاد کسی را پاس بدارند که رفتنش زخمی عمیق بر روح جامعه نهاده بود. کوچهها آکنده از قدمهایی بود که آرام اما استوار بر زمین مینشست؛ گویی هر گام، زمزمهای از وفاداری و هر نگاه، چراغی از اندوه و محبت بود.آن روزها، سخن از انسانی بود که زندگیاش در سادگی معنا مییافت؛ از کسی که در باورهایش ریشه داشت، در ایمانش میدرخشید، و در عشق به مردم و سرزمینش آرام نمیگرفت. یادِ او برای بسیاری یادآور پاکیِ نیت، استواریِ راه و آرامشی بود که از دل اخلاص برمیآمد. رهبری که جلوی شیاطین زمان ایستادو لحظه ای ترس به خود راه ندادرهبری که خار چشم ستمگران و ظالمین جهان بودآری… در آن اربعینِ اندوه، مردم نه تنها برای سوگواری، بلکه برای تجدید عهد با ارزشهایی گرد آمدند که سالها در سایهی حضور انسانی وارسته معنا یافته بود. از شمال تا جنوب، از کوه تا کویر، همهجا سخن از پیوند دلهایی بود که در میان غبار ماتم، روشنایی امید را از یاد نبرده بودند. جمعیتی که آمده بود تا بگوید: یاد نیک انسانهای راستین، هرگز در غبار زمان پنهان نمی ماند




